تو این هفته ای که گذشت تجربه جدیدی داشتم. فکر نمی کردم که می تونم تا این حد عاشقش بشم. چون قبلا هم می شناختمش ولی منو اینجوری درگیر ِ خودش نکرده بود!
اَرده شیره ... مسبّب همه ی رنج هایی که الان دارم متحمّل می شم اونه.
اول با صبحانه شروع شد .. بعد کم کم به ناهار و شام هم کشیده شد! بعد از اتمام هر وعده ی غذایی یه پیاله هم اَرده شیره همراه با بربری می خوردم :|
چایی ... من اصلا چایی دوست ندارم خیلی ، ولی به خاطر اینکه بهانه ی بیشتری برای خوردن ِ ارده شیره داشته باشم ، بعد از ظهرها چایی می ریختم و همراه با یک پیاله ی دیگر از ارده شیره ی مذکور میل می کردم.
در آخرین حرکتی که انجام دادم همراه با بستنی یک ضیافت برای خودم ترتیب دادم که خیلی هم فاز داد اتفاقا!
ولی گویا بدنم این حرکت رو خیلی نپسندید و روی انگشت های دست و پام یه عالمه لکه های قرمز که شبیه ِ سرطان پوسته ظاهر شده و دقیقه به دقیقه هم دارن وسیع تر میشن :/ صورت و سرمم یه عالمه جوش زده و کلا شبیه ِ یه چندش ِ لکه ناک شدم :|
و تا عمر دارم دیگه ارده شیره نخواهم خورد!
هر چند شیرینی ِ آخرين خاطره ی مشترکمون هنوز مثل لحظه ی اول زنده س ... T_T