بالاخره بعد از صد سال میرسیم سر وقت پست مشهد.
ما دوشنبه ساعت یازده شب رفتیم راه آهن تهران. هشت نفر بودیم که بلیط فقط به اسم چهار نفرمون بود. با خوندن ِ کلی حدیث و آیه از گیت رد شدیم و کارت شناسایی همون چهارتا رو فقط دیدند. سه نفرمون هم تو کرج سوار شده بودند. قرار بود قطار ساعت یه ربع به دوازده برسه تهران ولی ساعت یک و خورده ای اومد چون یک عدد آدم رو بعد از کرج زیر گرفته بود :|
بعد از اون مشکل خاصی پیش نیومد و ساعت ِ یک ظهر اینا رسیدیم مشهد. لازم به ذکر است به این نکته اشاره کنم که توی قطار شعار های مرگ بر آمریکا رو سر دادیم.
از طرف کاروان بهمون گفته بودند که قراره بریم هتل سه ستاره ی نجف اشرف. ما هم همگی رفته بودیم سایت ِ هتل و تور مجازی هتل رو دیده بودیم و بسیار خرسند بودیم که الان میریم یه جای تمیز و باحال. عاقا مینی بوس رفت جلوی یه هتل آپارتمان داغون ایستاد. گفتیم اینجا کجاست؟؟ گفتند اصن نگران نباشید ، اومدیم ناهار بخوریم بعد میریم یه جا دیگه. ناهار جوجه بود و اینطور بهتون بگم، من فقط نوشابه و ماست خوردم با وجود ِ گرسنگی بسیار :/
ناهار که تمام شد به سلامتی ، بهمون گفتند خب شما خانم هایی که از تهران اومدید چمدان هاتون رو بیارید داریم میریم یه جای بهتر. ما یازده تا هم با قیافه های o_O رفتیم بیرون و در کمال ناباوری ما رو بردند هتل آپارتمان روبرو که اسمش رویان بود! گفتند اینجا تمیزتره مخصوص شما! گفتیم نجف اشرف چی شد پ؟!؟ جوابی نداشتند.
اره دیگه اینجوریا D:
عصر واس مامانم که تعریف کردم گفت حقتونه :|
این عکس اتاق زیبامونه. نه حوله داشت نه ملافه نه دمپایی. فقط یه تخت های باریکی داشت مثه قطار ، که بکپیم. تازه یازده تامون رو میخواستند بکنند تو یه اتاق هفت نفره!! که با غرش ما روبرو شدند. تو این اتاق من و دوستم و دخترخاله م بودیم و شب واسه خواب دو تا دیگه از دوستام اومدند پیشمون رو این کاناپه ها خوابیدند.
خلاصه .. دچار سستی و رخوت زیادی شده بودیم و بالاخره ساعت ٩ شب خودمونو تکون دادیم و رفتیم حرم. خیلیییییی جای همه خالی بود. از صحن آزادی وارد شدیم و این عکس رو دوستم از لحظه ی ورودمون انداخته.
خیلی خلوت بود. این رو وقتی یه گوشه ای پشت ضریح نشسته بودم گرفتم.
این هم بعد از اینکه از زیارت برگشتیم دوستم انداخت.
خلاصه مثه برق و باد گذشت. ولی دوستان ِ دیگه وقت کردند موج های آبی و پروما و کیان سنتر و بازار بین الملل و اینا هم برند!! ما سه تا هم مثه بی خانمان ها همه ش تو حرم بودیم. و باز هم میگم جای همه خالی. خدارو شکر...
من روز اول رو فقط با نوشابه شیشه ای زنده بودم و برای شام ِ چهارشنبه دیگه رفتیم الویه و سمبوسه اینا گرفتیم و بعد از اون دیگه خودمون اغذیه خریدیم.
پنجشنبه ساعت دوازده ظهر سوئيت قشنگمون رو تحویل دادیم.
این عکس رو وقتی داشتیم از دورة المیاه شماره چهار بر می گشتیم انداختم :))
بعد رفتیم رواق دارالمرحمه که پله برقی داشت و اون ته ِ تهش سکنی گزیدیم. ساعت چهار اینا بود،خیلی خوابم می اومد،داخل یه شکافی از دیوار خودمو جا دادم و به خواب رفتم. اون دوتای دیگه هم مشغول دعا و عبادت بودند مثلا. یهو یکی از این خانوم پَر دارا اومد و بیدارم کرد. گفت چرا انقد به خودت عذاب میدی آخه!؟ 
منم تو خواب و بیداری، سریعا با ناله ترین لحن ممکن بهش گفتم خااانوم ما جا نداریم. اونم گفت خب من سعی می کنم کمتر بیام اینور،شما استراحت کن.
ولی من دیگه خوابم نبرد.
این عکس هم ساعت هفت که دیگه داشتیم خداحافظی می کردیم گرفتم.
چون یکی از بچه ها کنکور داشت ما یازده تا به همراه عمه و پسرعمه ی یکی از بچه ها با قطار ِ ساعت٩  فرستاده شدیم تهران .. ولی چه فرستادنی !!!
بقیه ش رو بعدا میگم. دستم درد گرفت :|