اولین مطلبی که در فضای مجازی و وبلاگ سابقم نگاشتم یک شعر ِ کپی پِیست شده بود با شروع ِ این ترانه بوی نان نمی‌دهد ! در تاریخ 25 مرداد ِ 87، ساعت ِ 12:39 ظهر. توسط ِ یک دختر ِ ساده دل ِ کنجکاو. که تازه پا به دبیرستان گذاشته بود که پایش به فضای مجازی باز شد. با خواندن هر کامنت از افراد ناشناس که بعدها برایش شناسا شدند چنان ذوق می کرد که انگار دست به اکتشاف مهمی زده و مطالعات و پژوهش های به شدت علمی اش ثمر داده است!

گفتم افراد ِ ناشناس برایم شناسا شدند .. نه اینگونه نشد. فقط توهمی از شناخت به من دست داد و نمی‌دانستم همین کامنت ها کم کم هر کدام داستانی دنباله دار می‌شوند و پای مرا به ماجرایی باز می کنند. ماجراهایی که دیگر شدند خاطراتم. خاطراتی که با مرورشان ناخودآگاه در قنوت هایم می‌گویم: اللّهم اجعل عواقب َ امورنا خیرا..

حالا دوباره برگشته ام و نمی‌دانم چرا. وسوسه نیست، آب از سر ِ من گذشته است.

وبلاگ را شروعی دوباره می‌بینم برای نوشتن. درست است که دیگر کسی وبلاگ نمی‌خواند و وبلاگ نمی‌نویسد و همه سرشان در تلگرام و اینستاگرام و غیره و ذلک است، اما مهم نیست. این نوشته ها اگر قرار باشد خواننده ای داشته باشد، خود خواننده شان را پیدا خواهند کرد. و من همیشه می نوشتم که خوانده شوم، که دیده شوم، یک خود بزرگ بینی و خود مهم پنداری ِ کور و پوچ :)