در دلم اناری بود که میتپید
کاش انقدر بزرگ شده بودم که حرف های خدا را بشنوم. واضح ِ واضح بشنوم و بدانم به چه راضی است. مثلا دل ِ ما آدم ها را هر چه شکسته تر دوست دارد و غروررمان را لگدکوب تر. که با تضرع به در ِ خانه اش برویم و هی صدایش بزنیم و بخواهیم که مرهم ِ این دل شود. یا اینکه دوست دارد به کل کسی غیر ِ او را راه ندهیم به دل مان که آخرش دلمان بشکند و غُرش را به خدا بزنیم. شاید اصلا اینگونه میشود که راه ِ خانه خدا را پیدا میکنیم و هِی میخواهیم با او حرف بزنیم، چون اصلا غیر ِ او کسی را نداریم.
خدایا .. فهمیده ام که غیر تو کسی را ندارم. اما این فهم با ایمان خیلی توفیر دارد. کمکم کن گوشم قصه ی ایمان را بشنود و مست شود.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 11:8 توسط اناری
|